|
نادرساعی ور
اما در سينماي ايران- که موضوع بحث اين يادداشت است- به خاطر نگاه يقين مندِ فرد ايراني به پيرامونش- که راه را به کنش هاي ترديدمند فلسفي مي بندد- فلسفه چندان مورد توجه فيلمسازان قرار نگرفته است . به غير از مثال هاي انگشت شماري که مي توان به جرات گرايش هاي فلسفي را در آنها بررسي کرد، اغلب، شخصيتِ هاي فيلم ِايراني ترديدگريز هستند. مي دانيم که فلسفه درست از لحظه ي "تحير"(شگفت زدگي) به وجود مي آيد. پس فيلم فلسفي هم درست از لحظه ي خلق همين تحير به وجود مي آيد. البته اين تحير در دو شکل مي تواند ايجاد شود؛ در شکل اول مخاطب بيشتر از شخصيت فيلم درگير اين شگفتي مي شود و حتي با به آرامش رسيدن شخصيت فيلم هم؛ سوال فلسفي مخاطب پاسخ داده نمي شود؛ به عبارت ديگر، فيلم، مخاطب را با دردِ فلسفي رهامي کند. (مانند اتفاقي که بعد از تماشاي فيلم هاي برگمان مي افتد) اما در شکل دوم؛ تنها شخصيت خودِ فيلم است که دچار تحير مي شود. در حالي که نگاه داناي کلِ فيلم؛ با يقين به حقيقتي مطلق؛ اين دردمنديِ شخصيت فيلم را تعقيب و تماشاگر را هم با خود همراه مي کند. (مانند اتفاقي که بعد از تماشاي فيلم هاي ديني- تاريخي مي افتد!) در سينماي ايران بيشتر در شکل دوم و گاهي در شکل اول، مي توان ردپائي از تلاش هاي فلسفي پيدا کرد. اين يادداشت به ذکر چند نمونه از دهه ي شصت (1370-1361) مي پردازد.
|